من که افسونگر افسانه ی دلها بودم ... آتشی ریخت به جانم که خود افسانه شدم ...

 

 


من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱ توسط افسانه

لباس شب براتون گذاشتم که نتونین انتخاب کنید که لباس ها رو ببینید یا مانکنا رو هورا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط افسانه

 

در زمان حکومت مغول ها ، ایرانی ها حق ذبح گوسفند نداشتند و باید مانند آن قوم ، سینه ی گوسفند را شکافته و مانند حیوانات درنده که به شکار حمله می کنند گوسفند را کشته بخورند .

یک ایرانی روزی به بازار رفته گوسفندی خرید و به خانه ِ خود برد ، و طبق آیین اسلام گوسفند را سیراب کرده رو به قبله بسمل کرده در این وقت یک فرد مغول از پشت بام خانه به زیر آمده و مسلمان را که برخلاف قانون چنگیزخان عمل کرده پیش انداخته و نزد قاآن ایلخان مغول برده و شادی کنان برای ایلخان توضیح می دهد که این مسلمان برخلاف یاسای چنگیز گوسفند به سنت اسلام ذبح کرده است و باید به یاسا برسد .

یاسا یعنی اینکه طبق قانون چنگیز خان باید کشته شود .

ایلخان از مغول سوال می کند تو از کجا فهمیدی این مسلمان چنین کاری کرده ؟

-          قربان من در بازار بودم که دیدم گوسفند را خرید و او را تا در خانه اش دنبال کردم ، وقتی داخل شد من از دیوار بر پشت بام صعود کردم و موقع ذبح کردن ناظر بودم و حالا هم آوردم خدمت شما تا او را مجازات کنید . ایلخان جلاد مغولی را احضار میکند و دستور می دهد گردن مغول را بزند و می گوید :‌

تو بر خلاف یاسای چنگیز عمل کردی که بی اجازه وارد خانه ِ غیر شدی و جاسوسی کردی !!!!


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط افسانه

امشب توی وبلاگ دوست خوبمون آقا نیما مطلب جالبی خوندم که متاسفانه نتونستم صفحه نظرات وبلاگشون رو باز کنم ... بهمین دلیل ضمن اینکه دعوتتون میکنم این مطلب رو حتما در وبلاگ ایشون بخونید  عرض میکنم  دلم میخواد  بعد از مرگم روی سنگ قبرم بنویسند :

وقتی در عدم بودم و هیچ دلبستگی به دنیا نداشتم منو به زور روانه این دنیا کردن و وقتی که توی این دنیا دلبستگی پیدا کردم  و با اشتیاق خواستم بمونم ، دیگه بهم اجازه موندن ندادن .... این عدالت نبود !!!

 

ببخشید نامه :‌

مدتیه از موزیلا فایرفاکس استفاده میکنم و فونتها توی این مرورگر با اکسپلورر کمی فرق میکنه ... اگه مشکلی بود لطفا بهم اطلاع بدید ... ممنونم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط افسانه

اگه گفتین این عکس بچه گی های کیه ؟؟؟‌... حدس بزنید ....

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ توسط افسانه
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ توسط افسانه

لطفا  تکراری بودن این  لطیفه ها  رو  به  بانمک  بودنشون ببخشید ... مردیم از بس نخندیدیممژه

در مراسم خواستگاری
مادر دختر: خوب آقا زاده به سلامتی تو خوشه چندن؟
مادر پسر: راستش اس ام اس زده گفتن خوشه3 ولی قراره اعتراض کنه بذارنش توخوشه2
مادر دختر: ما اصلا رسم نداریم داماد تو خوشه پایین تر از سه باشه، از الان گفته باشم...

درصف نانوایی
مشتری به شاطر: خدا بهت برکت بده شاطر!
شاطر: دعا کن تو خوشه یک بذارنم.

در اداره
کارمند خوش شانس به همکاران: آقایون خوشه سومی، حاجی تون تو خوشه یک رفته، خلاصه تعارف نکنین، پول مول خواستین درخدمتیم.

در آرایشگاه زنانه
شمسی خانم: شوهرم به اداره آمار اس ام اس زده، گفتن شما تو خوشه چهارین!
فخری خانم: این که چیزی نیس. شوهر من اس ام اس زده به اداره آمار که اگه واسه یارانه پول کم آوردین، عددشو بفرستین تا چکشو بکشم!

در پیاده رو
دستفروش: کوپن، بن کارمندی، عکس، پاسور، خوشه ...

 

 


به غضنفر میگن سوره توحید رو تفسیر کن میگه: فکر کنم گفل (قفل) رو دادن به احد، احد داده به صمد، صمد برده نیاورده، کفره احدو درآورده


غضنفر کارخونه سفیدآب سازی باز میکنن واسه اینکه فروششون زیاد بشه وسط سفیدآب ها مغز گردو میزارن


غضنفر دوست دخترش رو میبره خونه،دختره میگه من پریودم ! ترکه میگه من میمرم واسه اسمهای خارجی


یک ضرب المثل چینی میگه : اگه خدا به دخترا اعتماد داشت پلمپ شده نمی آفریدشون


پلیس جلو ماشین غضنفر رو میگیره میگه : کارت ماشین ، بیمه و گواهینامه ! ترکه میگه چیکار کنم جمله بسازم؟


به غضنفر میگن می تونی یه آیه مثل قرآن بیاری ؟ میگه بله! هل تفکرون نحن خلقناکم بیضه وبیضا؟ میگن یعنی چی ؟ میگه: آیا فکر می کنید ما شما را همین طور تخمی تخمی آفریدیم؟


غضنفر میمیره بعد تو اون دنیا ازش میپرسن چی شد مردی!! میگه داشتم شیر میخوردم... میگن شیرش فاسد بود؟ میگه نه گاوه یهو نشست


از غضنفر می پرسن واحد کمتر از مثقال چیه؟ میگه چس مثقال


به غضنفر میگن: آروغ چیه؟ میگه: سلسله بادهای صداداری که راهشون رو در دستگاه گوارشی گم کرده اند


زن به شوهرش میگه: شوهر همسایه هر روز صبح که میخواد بره سر کار زنش رو میبوسه! تو چرا این کار رو نمی کنی؟شوهر میگه: آخه من که زنه رو خوب نمی شناسم


از حیف نون می‌پرسن: تولدت چه روزیه؟ جواب میده: 5 آذر.
می‌پرسن: چه سالی؟ میگه: هر سال!


دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می کنن. ریل راه آهن و می گیرن و راه می افتن طرف شهر.
اولی میپرسه: کی می رسیم به شهر؟
دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده
و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
می رن و می رن … تا اولیه خسته میشه. می گه: پس چرا نمی رسیم؟
دومیه برمی گرده و عقبو نگاه می کنه و می گه: فکر کنم ردش کردیم.
 

مرد: وقتى من مُردم، هیچ مرد دیگه ای مثل من پیدا نخواهى کرد.
زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟



یارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که:
آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.
دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟
طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده!


حیف نون می خواسته نماز بخونه، میگه:
الحمدلله رب العالمین... خدایا! سرتو درد نمیارم... ولاالضالین


حیف نون می افته توی چاه، می گه خوب شد تهش سوراخ نبود!


به حیف نون می گن بیا اینجا به انگلیسی چی می شه؟ میگه: کام هیر.
میگن حالا برو اونجا به انگلیسی چی میشه؟ میگه: میرم اونجا میگم کام هیر!

 



 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ توسط افسانه

اینبار توصیه میکنم حتما ادامه مطلب رو باز کنید و

این نقاشی های فوق العاده رو ببینید ..

.c`est vraiment un chef -d`oeuvre



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط افسانه
درباره وبلاگ
من که خود افسانه می پرداختم ... عاقبت افسانه ء مردم شدم !
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ