هستم ... اگر بودن همین باشد هستم ... به تمام نامردمی ها قسم که همینجا ... زیر آسمان آلوده ی نکبت گرفته ء همین شهر ، میان دودها و غبارهای خفقان آور همین شهر نفرین شده دلگیر ... یکی از همین میلیون ها عروسک خیمه شب بازی که در شهر در آمد و شدند .. همین میلیون ها عروسک دودگرفته ء مهر بر دهان کوبیده ء بیزار ... یکی از همین دلقک هایی که صورتشان را با لبخندی دروغین نقاشی کرده اند .. یکی از همان ها که روزی نامشان آدمیزاد بود و در دلشان امید بود و چشم هایشان می خندید.... یکی از همانهایی که سال ها پیش دلشان گرم بود از آتش عشق ، نگاهشان پر بود از بارقه ء امید و در درونشان حسی بود که آن را انسانیت می نامیدند ... در تعریفش گفته می شود : همانست که دل را از دیدن رنج می آزارد ، دروغ را تاب نمی آورد ، حرمت نگهمیدارد .... همان که او را با وجدان قرابتی بود ... همانکه تو را باز می داشت از آنکه برای رسیدن به آنچه می خواهی پای بگذاری بر گرده ء جماعت مفلوک ، همانکه منعت می کرد از نفس کشیدن به بهای نفس گرفتن ...
هستم در شهری که روزی مردمانش دل هایی داشتند آشنا با صفا ... که برای درد همسایه اشان پریشان می شد ...
اما طاعونی سیاه دل ها را تسخیر کرد و هرآنچه از خوبی و آدمیت و عشق بود را به نیستی کشانید ... آری هستم ... یکی از همان طاعون زده های بی دل ... !!!